نفرت

عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید
خوابم زچشم بر نمی آید
اندوهگین و غم زده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب ونمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
میخواند ان نهفتهٔ نا معلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصومم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشیار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش در این شب تنها یی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد،درد ساکت زیبایی
سر شار، از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچید،پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
درلا بلای گردن و موهایم.
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد،بنوشدم که بپیوندم
بارود تلخ خویش به در یایش
وحشی وداغ وپر عطش ولرزان
چون شعله های سر کش با زیگر
درگیردم،به همهمه در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا،می خواهم
می خواهمش به تیره،به تنهایی
می خواهمش به گریه،به بیتابی
می خواهمش به صبر،شکیبایی
لب تشنه مبدود نگهم هر دم
در حفره های شب،شب بی پایان
او،آن پرنده، شاید میگرید
بر بام ﻴﻚ ستارهٔ سر گردان
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
میبندم این دو چشم پر اتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو میکنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه میجویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفتهٔ مهتابست
باید که موج نور بیافشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسهٔ خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان ان زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد و ارامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای ارزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده میخندی
اتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
میبینمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او ،دمساز
نمی دانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خستهٔ من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یک رنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم،که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی ان دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من،ای دل دیوانهٔ من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را،بس کن این دیوانگی ها
گریم گرفت٬ واسه نگاش٬ وقتی که اشکاشو دیدم
وقتی که میسوخت زیر لب٬ صداشو من میشنیدم
گــــریم گرفت وقتی کــــــــــه گفت مدتیه تنها شده
کســـــــــــی نموند کنارش و میونه شب رها شده
دلم نسوخت٬ دلم شکست٬ برای غربت چــشاش
برای بغضـــــــــــی که نشست میونه باغچه صداش
چقـــــــــــــــــــدر شبیه خودمه تصــــــــویر توی آینه
مات و سیاه و خطخطی آخ ایــــــــــــــــن جنازه منه
گـــــــــــــریم گرفت آخه چرا؟ نامهربونی تا چه حد؟
ایـــــــــــن زخم بـــــــــــی هویتو کی به دل ترانه زد
گــــــــــــــــریم گرفت آخـــــه چرا اینقده بی محبتیم
به جـــــــــــای بارونی شدن ٬ خیس سراب عادتیم
تصـــــــــــــــــــــــــــــویر توی آینه چقدر شبیه خودمه
مـــــــــــــــن و منه همیشگیم ٬ فاصلمون یک قدمه